Part 5
☆ یوکیییییییی!!
صدای جیغ سوجین باعث شد یوکی از روی طرحش سر بلند کنه...
دید سوجین با تمام سرعت داره به سمتش میدوه..
انگار آتیش گرفته باشه.
اخماش رفت تو هم.
+ زهرمار...
چرا جیغ میکشی؟!🗿
سوجین نفس نفس زنان رسید.
☆ پاشوووو!
کتتو بپوش!
آقای جئون رسیددددد!!
یوکی دوباره سرش رو انداخت روی کاغذ.
+ خب؟
که چی؟😐
☆ عهههههه!
پاشو دیگههههه!
+ اوف...
از دست تو... 🗿
با بی حوصلگی از جاش بلند شد.
کت کرم رنگ همیشگیش رو از پشت صندلی برداشت.
هنوز نصف دستش داخل آستین بود...
که سوجین دیگه طاقت نیاورد.
مچ دستش رو گرفت.
☆ بیااااااااا !
و بدون اینکه اجازه بده حتی تعادلش رو حفظ کنه، کشیدش دنبال خودش..
꧁꧂
+ هووووی! آرومتر! مچمممم! 😭
سوجین انگار اصلاً چیزی نشنیده باشه، صاف جلوی لابی ایستاد.
دستاشو جلوی خودش قفل کرد.
یوکی هم با قیافه ای که انگار از خواب بیدارش کرده باشن، اطراف رو نگاه کرد.
تقریباً نصف کارمندهای شرکت اونجا جمع شده بودن.
+ یعنی...در این حد آدم خاصیه؟...
نکنه سلبریتیه؟🗿...(زیرلب)
سوجین با ذوق گفت:
☆ از سلبریتی هم بهتره!
یوکی فقط یه «هوم...» کشید.
همون موقع...
در شیشه ای شرکت باز شد.
صدای یکی از مدیرها از بیرون میومد..
? جناب جئون، گزارش پروژه اروپا آماده شده. فقط مونده جلسه فردا رو هماهنگ کنیم...
چند ثانیه بعد...
قامت باوقار مرد قدبلندی با کت شلوار مشکی و کفش های براق چرمی وارد لابی شد..
چند نفر هم پشت سرش راه میرفتن و همزمان درباره برنامه های هفته باهاش صحبت میکردن.
همه نگاه ها ناخودآگاه سمتش رفت..
حتی صدای حرف زدن کارمندها هم کمتر شد..
سوجین از هیجان نزدیک بود غش کنه.
لبش رو گاز گرفت.
☆ ووییییی... یوکی نگاهش کن...
چقدر جذابههههه... لعنتی... 😭
یوکی چند ثانیه خیره موند.
بعد خیلی خشک گفت:
+ هااا... خب که چی؟
به خاطر این منو کشوندی اینجا؟🗿
یه ضربه محکم خورد به بازوش.
+ آخخخ! وحشیییی!
سوجین با حرص زیر لب گفت:
☆ ساکت شو بیذوق!... این به درخت میگن!
خیلیم جذابه چشت درآددد
شونه بالا انداخت.
+ به نظر من قیافهش بیشتر شبیه دانشآموزای منظم مدرسهس.
سوجین با وحشت برگشت نگاهش کرد.
☆ تو امروز اومدی اخراج شی؟! 😭
کارمند ها با گرمی یکی یکی سلام میکردن..
فقط یه تکون سر...
یه لبخند خیلی کوتاه...
و رد میشد.
حتی به یکی از اون دخترا نگاه هم نمیکرد..
+ وایسا ببینم از چیه این خوشتون میاد یه جوری عشوه میاد انگار از دماغ فیل افتا...
که حرفش با آرنج زدن سوجین به پهلوش قطع شد...
+ آخخخخ چته وحشیییی
سوجین هم فقط سعی داشت با لبخند مصنوعی جلوی یوکی رو بگیره..
☆ ساکت شو دیگه... داره میاد اینورررر
+ بیاد🗿
☆ یوکیییی
وقتی به سوجین رسید مکث کرد..
× سلام سوجین!
چشمای سوجین از خوشحالی برق زد و به نشونه احترام خم شد..
☆ سلام جناب جئون!
و یه دونه زد به کمر یوکی که بی تفاوت و با دهن باز وایستاده بود..
☆ خم شو!.. خم شو دیگه!😬
یوکی با اکراه یه خم کوچولو کرد.
+ سلام...
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
× مثل اینکه تازه واردی درسته؟
+ اوهوم.
که سوجین یواشکی بازوشو نیشگون گرفت..
+ اویی
☆ اوهوم چیه؟!
بگو بله!😬(زیرلب)
یوکی با اخم بازوش رو مالید...
+ بله هستم😵💫...
کوک زیرپوستی پوزخند ریزی زد.
_ فهمیدم
موفق باشی!
بعد دوباره راه افتاد.
اما...
قبل از اینکه کاملاً دور بشه...
یه بار دیگه خیلی کوتاه برگشت و به یوکی نگاه کرد.
انگار...
اون جوابای بی تعارفش براش عجیب بود..
به محض اینکه جئون پیچید توی راهرو...
سوجین منفجر شد و هی میزد به بازوی یوکی..
☆ د آخه روانییییی!
چرا اینجوری جوابشو میدی؟!😩
+ مگه چی گفتم؟!
☆ «اوهوم»؟!
جلوی جناب جئون میگی اوهوم؟!😭
+ خب...
واقعاً تازه استخدام شدم دیگه🗿
سوجین دستاشو روی سرش گذاشت.
☆ وای خدا...
این دختر یه روز منو سکته میده...
یوکی اخماش رفت تو هم.
+ حالا یه سوال...
این یارو مگه با همه سرد نیست؟..پس چرا تا تو رو دید خودش سلام کرد؟
سوجین سینهشو جلو داد.
☆ اولاً... یارو نه...جناب جئون.
دوماً... چون بیشتر کارهای بخش گرافیک از طریق منه.
پروندهها...
جلسهها...
طراحیهای اولیه...
وقتی هم وقت نداشته باشه، بعضی طرحهاشو من میکشم.
یوکی با حالت جدی سر تکون داد.
+ اوهوم...
یعنی منشی لاکچریشی🗿
سوجین چند ثانیه خشکش زد.
بعد جیغ کشید.
☆ منشی لاکچری چیههههه؟!😭
یوکی زد زیر خنده.
+ شوخی کردم بابا..
اما سوجین هنوز ذوق زده بود.
☆ اصلاً میدونی یعنی چی؟!
من از همه دخترا بیشتر باهاش حرف میزنم!
+ خب حالا جر ندی خودتو...🗿
☆ یوکییییی!!😭
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
صدای جیغ سوجین باعث شد یوکی از روی طرحش سر بلند کنه...
دید سوجین با تمام سرعت داره به سمتش میدوه..
انگار آتیش گرفته باشه.
اخماش رفت تو هم.
+ زهرمار...
چرا جیغ میکشی؟!🗿
سوجین نفس نفس زنان رسید.
☆ پاشوووو!
کتتو بپوش!
آقای جئون رسیددددد!!
یوکی دوباره سرش رو انداخت روی کاغذ.
+ خب؟
که چی؟😐
☆ عهههههه!
پاشو دیگههههه!
+ اوف...
از دست تو... 🗿
با بی حوصلگی از جاش بلند شد.
کت کرم رنگ همیشگیش رو از پشت صندلی برداشت.
هنوز نصف دستش داخل آستین بود...
که سوجین دیگه طاقت نیاورد.
مچ دستش رو گرفت.
☆ بیااااااااا !
و بدون اینکه اجازه بده حتی تعادلش رو حفظ کنه، کشیدش دنبال خودش..
꧁꧂
+ هووووی! آرومتر! مچمممم! 😭
سوجین انگار اصلاً چیزی نشنیده باشه، صاف جلوی لابی ایستاد.
دستاشو جلوی خودش قفل کرد.
یوکی هم با قیافه ای که انگار از خواب بیدارش کرده باشن، اطراف رو نگاه کرد.
تقریباً نصف کارمندهای شرکت اونجا جمع شده بودن.
+ یعنی...در این حد آدم خاصیه؟...
نکنه سلبریتیه؟🗿...(زیرلب)
سوجین با ذوق گفت:
☆ از سلبریتی هم بهتره!
یوکی فقط یه «هوم...» کشید.
همون موقع...
در شیشه ای شرکت باز شد.
صدای یکی از مدیرها از بیرون میومد..
? جناب جئون، گزارش پروژه اروپا آماده شده. فقط مونده جلسه فردا رو هماهنگ کنیم...
چند ثانیه بعد...
قامت باوقار مرد قدبلندی با کت شلوار مشکی و کفش های براق چرمی وارد لابی شد..
چند نفر هم پشت سرش راه میرفتن و همزمان درباره برنامه های هفته باهاش صحبت میکردن.
همه نگاه ها ناخودآگاه سمتش رفت..
حتی صدای حرف زدن کارمندها هم کمتر شد..
سوجین از هیجان نزدیک بود غش کنه.
لبش رو گاز گرفت.
☆ ووییییی... یوکی نگاهش کن...
چقدر جذابههههه... لعنتی... 😭
یوکی چند ثانیه خیره موند.
بعد خیلی خشک گفت:
+ هااا... خب که چی؟
به خاطر این منو کشوندی اینجا؟🗿
یه ضربه محکم خورد به بازوش.
+ آخخخ! وحشیییی!
سوجین با حرص زیر لب گفت:
☆ ساکت شو بیذوق!... این به درخت میگن!
خیلیم جذابه چشت درآددد
شونه بالا انداخت.
+ به نظر من قیافهش بیشتر شبیه دانشآموزای منظم مدرسهس.
سوجین با وحشت برگشت نگاهش کرد.
☆ تو امروز اومدی اخراج شی؟! 😭
کارمند ها با گرمی یکی یکی سلام میکردن..
فقط یه تکون سر...
یه لبخند خیلی کوتاه...
و رد میشد.
حتی به یکی از اون دخترا نگاه هم نمیکرد..
+ وایسا ببینم از چیه این خوشتون میاد یه جوری عشوه میاد انگار از دماغ فیل افتا...
که حرفش با آرنج زدن سوجین به پهلوش قطع شد...
+ آخخخخ چته وحشیییی
سوجین هم فقط سعی داشت با لبخند مصنوعی جلوی یوکی رو بگیره..
☆ ساکت شو دیگه... داره میاد اینورررر
+ بیاد🗿
☆ یوکیییی
وقتی به سوجین رسید مکث کرد..
× سلام سوجین!
چشمای سوجین از خوشحالی برق زد و به نشونه احترام خم شد..
☆ سلام جناب جئون!
و یه دونه زد به کمر یوکی که بی تفاوت و با دهن باز وایستاده بود..
☆ خم شو!.. خم شو دیگه!😬
یوکی با اکراه یه خم کوچولو کرد.
+ سلام...
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
× مثل اینکه تازه واردی درسته؟
+ اوهوم.
که سوجین یواشکی بازوشو نیشگون گرفت..
+ اویی
☆ اوهوم چیه؟!
بگو بله!😬(زیرلب)
یوکی با اخم بازوش رو مالید...
+ بله هستم😵💫...
کوک زیرپوستی پوزخند ریزی زد.
_ فهمیدم
موفق باشی!
بعد دوباره راه افتاد.
اما...
قبل از اینکه کاملاً دور بشه...
یه بار دیگه خیلی کوتاه برگشت و به یوکی نگاه کرد.
انگار...
اون جوابای بی تعارفش براش عجیب بود..
به محض اینکه جئون پیچید توی راهرو...
سوجین منفجر شد و هی میزد به بازوی یوکی..
☆ د آخه روانییییی!
چرا اینجوری جوابشو میدی؟!😩
+ مگه چی گفتم؟!
☆ «اوهوم»؟!
جلوی جناب جئون میگی اوهوم؟!😭
+ خب...
واقعاً تازه استخدام شدم دیگه🗿
سوجین دستاشو روی سرش گذاشت.
☆ وای خدا...
این دختر یه روز منو سکته میده...
یوکی اخماش رفت تو هم.
+ حالا یه سوال...
این یارو مگه با همه سرد نیست؟..پس چرا تا تو رو دید خودش سلام کرد؟
سوجین سینهشو جلو داد.
☆ اولاً... یارو نه...جناب جئون.
دوماً... چون بیشتر کارهای بخش گرافیک از طریق منه.
پروندهها...
جلسهها...
طراحیهای اولیه...
وقتی هم وقت نداشته باشه، بعضی طرحهاشو من میکشم.
یوکی با حالت جدی سر تکون داد.
+ اوهوم...
یعنی منشی لاکچریشی🗿
سوجین چند ثانیه خشکش زد.
بعد جیغ کشید.
☆ منشی لاکچری چیههههه؟!😭
یوکی زد زیر خنده.
+ شوخی کردم بابا..
اما سوجین هنوز ذوق زده بود.
☆ اصلاً میدونی یعنی چی؟!
من از همه دخترا بیشتر باهاش حرف میزنم!
+ خب حالا جر ندی خودتو...🗿
☆ یوکییییی!!😭
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
- ۲۴۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط